هنوز چند دقیقه نبود که راننده ی تاکسی از مقصد حرکت مواج خودش رو شروع کرده بود. یکی داد زد چه خبرته ؟ مگه داری سر میبری ؟
آقای تاکسی هم طوری که فقط مسافرها بشنوند با لهجه ی غلیظ گفت : هر ننه قمری گوسفنداشو فروخته یه ماشین خریده. یه آه هم کشید یه حسی بهش میگفت اون قربانی فروش گوسفنده
با تمامه بی شعوریش راست میگفت بیچاره و همینطوره !!! نه ؟
هر ننه قمری گوسفنداشو فروخته یه ماشین خریده