۱۰.۰۷.۱۳۸۹

PostMan

این جمله از من نیست اما قشنگه : عجیبه نه ؟

این چقدر سخته که یه پستچی باشی و صاحب هیچ نامه ای نباشی

۹.۲۷.۱۳۸۹

موشی کوشی ؟

کوشی ؟ آهای کوشی ؟  بهم نمیدی سوشی ؟ داغ داغ مثل آآآآب جوشی ! دائما در جوووشو خروشی . صبحها زیر دوشی ظهر تا شب مدلهای مختلفو میپوشی شب تا صبحم خود فروشی  این روزا با کیا میجوشی ؟ به بابات گفتی مانتو فروشی ؟ !! راهتو گم کردی کوشی ؟ کوشی ؟ چرا بهم نمیدی سوشی ؟

WC مهد تفکرات نو

بازم توالت و قصه ی همیشگی اندیشه ی عطراگین

به این فکر میکردم گه الام زلزله بیاد چطوری با این وضع فرار کنم یا کجا قایم بشم ؟ از امروز زود میام بیرون اینجا فکر میکنم اما اونجا بهتر بود
دخترکی ک.ن کرمکی چهار چشمکی لُپ گلکی زیر زیرکی و قایمکی حول حولکی گفت: آقا شما چقدر بانمکی



برگرفته از دیوان یک دیوانه ی بیگانه


با سپاس صمیمانه

۹.۲۶.۱۳۸۹

دنیایی متفاوت با این که داریم ...

کاش آدما 
 به جای وضع قانون با هم توافق میکردن
به جای جنگ گفتگو میکردن
به جای دشمنی رقابت میکردن
به جای تبعیض نژادی همه رو انسان میدونستن
به جای مرز سیاسی کشیدن محدودیت ها رو میشکستن

اونوقت دنیا از الان هم کسل کننده تر میشد

دنیا با این کثافتها سرگرم کننده تره
دلم یه قتل فجیع میخواد

در به در به دنبال دلیل

وقتی توی اعماق وجودم داشتم کاوش میکردم و دنبال یه دلیل منطقی برای زنده بودنم میگشتم . به خودم که اومدم دیدم سه ساعت گذشته و توی قوضک پام به زیر یه استخونم. خیلی ساکت بود یه سیگار آتیش کردم. چسبناک چسبید. سیاه رگمو گرفتم اومدم بالا صدای قلبمو شنیدم که میگفت دوپ دوپ. دوپ دوپ... و این یعنی هنوز زندم. باید دنبال دلیل بگردم برای زندگی 
ببخشید. باید برم


What Is Faith ?


اگه از من بپرسن ایمان چیه میگم : کور سوی امیدی که وقتی آدما کاره دیگه ای ازشون بر نمیاد بهش متوصل میشن . 

کی از تو پرسید ؟

بیداری از نوع خودخوابگی

بیداریه واقعی فقط یه خوابه . خوابی که به شیرینیه کابوسه

ما خواب به دنیا میایم . اگر قبل از مرگ بیدار شیم تا لحظه ی مرگ توی عذابیم
اگه خواب بمیریم بیهوده زندگی کردیم.
ما چطور باید یک زندگی باهوده ی لذتبخش داشته باشیم ؟؟؟

به در گفت و خودش شنید

هنوز چند دقیقه نبود که راننده ی تاکسی از مقصد حرکت مواج خودش رو شروع کرده بود. یکی داد زد چه خبرته ؟ مگه داری سر میبری ؟
آقای تاکسی هم طوری که فقط مسافرها بشنوند با لهجه ی غلیظ گفت : هر ننه قمری گوسفنداشو فروخته یه ماشین خریده. یه آه هم کشید یه حسی بهش میگفت اون قربانی فروش گوسفنده
با تمامه بی شعوریش راست میگفت بیچاره و همینطوره !!! نه ؟

هر ننه قمری گوسفنداشو فروخته یه ماشین خریده