۵.۲۶.۱۳۹۰

آخين شعر اين موجود

آنقدر دور از تو بودم که با تو بودن نفهميدم

خر بودم که کنارت به تو نچسبيدم


مگر کم بود سالهاي تنهاييمان
که کنار هم , کنار تو تنها بودم


کور بودم که تورا اين همه نمايان نديدم
باز گويم که خر بودم که با تو به پايان رسيدم

اقبال من به گا رفت چو اقبال تيم ز جام جهاني
جام به ته رسيد و نفهميدم که تو خود جام جهان نمايي                      


به در بردي جان سالم از جهنمي چو من
خر بودم ندانستم چه بهشتيست در چشمان تو


گر يار در خانه بودو ما کل جهان گشتيم
در جهان ياري نيافتيم و حالا خانه خراب گشته ايم


سر به باد دهم از بادي که در سر دارم ز نبودت
امروزه جان پيشکش کنيم بر قدم و حضورت



پا نويس :

كشتم خودمو آخرم كجو كوله شد
 

همممم

پولي نيست , کاري نيست ,,, حسي نيست ,حالي نيست

ترسي نيست , باکي نيست ,,, شوري نيست شادي نيست

مرگ بر اين زندگي
 باکي نيست , ترس از يک مشت خاک نيست
باکي نيست,, باکي نيست

پشه ي بي پدر مادر


...توي مترو منتظر قطار بودم که يه پشه آمد نشست روي دستم , از اون روز دارم فکر ميکنم
 که پشه ها چطوري بليط ميخرن ؟؟

قفسي از جنس درد

پاي برهنه اش را بر شنهاي داغ ساحل ميکوبيد  در گرماي مرداد ماه تهران در
 کفش خود احساس اسارت ميکردم

آغوش بر معشوق خود ميگشود و در کنار معشوقم احساس اسارت ميکردم

 برهنه ميدويد گويي ميخواهد پرواز کند , من ايستاده نظاره گر احساس سقوط ميکردم

گيلاس شامپاينش را سر کشيد , من با يک آب معدني در دست ـ ماه رمضان بود و من احساس خطر ميکردم

از آن سوي دوربين نگاهي بر من کرد و ديد که من , احساس حماقت ميکردم


آنجا من از زندگي کمي آزادي طلب کردم , کمي آزادي طلب کردم