پاي برهنه اش را بر شنهاي داغ ساحل ميکوبيد در گرماي مرداد ماه تهران در
کفش خود احساس اسارت ميکردم
آغوش بر معشوق خود ميگشود و در کنار معشوقم احساس اسارت ميکردم
برهنه ميدويد گويي ميخواهد پرواز کند , من ايستاده نظاره گر احساس سقوط ميکردم
گيلاس شامپاينش را سر کشيد , من با يک آب معدني در دست ـ ماه رمضان بود و من احساس خطر ميکردم
از آن سوي دوربين نگاهي بر من کرد و ديد که من , احساس حماقت ميکردم
آنجا من از زندگي کمي آزادي طلب کردم , کمي آزادي طلب کردم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر