۵.۲۶.۱۳۹۰

قفسي از جنس درد

پاي برهنه اش را بر شنهاي داغ ساحل ميکوبيد  در گرماي مرداد ماه تهران در
 کفش خود احساس اسارت ميکردم

آغوش بر معشوق خود ميگشود و در کنار معشوقم احساس اسارت ميکردم

 برهنه ميدويد گويي ميخواهد پرواز کند , من ايستاده نظاره گر احساس سقوط ميکردم

گيلاس شامپاينش را سر کشيد , من با يک آب معدني در دست ـ ماه رمضان بود و من احساس خطر ميکردم

از آن سوي دوربين نگاهي بر من کرد و ديد که من , احساس حماقت ميکردم


آنجا من از زندگي کمي آزادي طلب کردم , کمي آزادي طلب کردم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر